نقد سریال ازازیل ترس و توهم به جای داستانسرایی اصیل در تلویزیون ایران, مخاطبانِ سریالهای کلاسیک همچون پهلوانان نمیمیرند و شهرزاد این روزها با اثری روبرو شدهاند که اگر در آن دوران هم پخش میشد، با زندگی و اندیشه آن نسل فاصلهی تا آسمان داشت. تشدید ماجراهای اعصابشکن که در سریالهای خانگی به روال عادی تبدیل شده، نه تنها تأثیری مساعد بر مخاطب نمیگذارد، بلکه این پرسش را برانگیخته که اصلا چرا این سریال باید دیده شود.
هنوز اثرات تلخ پوست شیر و گردن زنی بر ذهن و روان مخاطب باقی است که ازازیل با آغازین تکاندهندهای، همانند شوخی بدی، بر پلتفرم شبکه خانگی حاضر شد. سرگرمی با خون به جای سخن دل مردم حسن فتحی، کارگردانِ مطرحی که در مست عشق ثابت کرد رویهی فیلمسازی خود را از واقعگرایی به مجازگرایی سوق داده، این بار در ازازیل نه در نگارش و نه در شخصیتپردازی به کارهای پیشین خود نزدیک است.
میباشند. اما آیا این تصویر، حقیقت زندگی مردمی است که در تهران از صبح تا شب در جستجوی لقمه نانند؟
اگر پهلوانان نمیمیرند امید و انگیزه میداد که در نهایت خیر و خوبی پیروز میشود، ازازیل چه پیامی غیر از زیستن در هراس و وحشت، در کنار افرادی که نفرت عمیقی به یکدیگر دارند و تلاش برای نابودی خود یا دیگران، به مخاطب منتقل میکند؟ شوکا مهاجری، عاقلهای که تنها فرد هوشمند ماجرا به نظر میرسد، برای همسرش مهمانی تولد میگذارد اما حاضر نیست به او نزدیک شود و مدام دچار توهم است.
اقتباسِ بیروح از فیلمهای خارجی این داستان که ادعای ایرانی بودن دارد، بیش از حد شبیه فیلمهای ترسناک خارجی شده قاتل فراری که مدام ظاهر و غیب میشود، یک قربانی زن، و چهرهای ترسناک و خونآلود که با یک عروسک پارچهای شخصیت اصلی را میترساند.
ما نمیدانیم این عروسک جادوگر است یا موجودی فرادین، تنها منتظر میمانیم ببینیم زندگیِ همریخته خانم جراح به کجا میرسد؛ احتمالا تنها به خاطر چهره محبوب پریناز ایزدیار که جذابیت ادامه تماشا را فراهم میکند.
حتی اگر شخصیتپردازی نمره قبولی بگیرد، شباهت این سریال به آثار خارجی با مضمون عروسک جادو، قاتل زنجیرهای، توهمانگیز کردن مخاطب و دامانداختن در زمان و مکان نامشخص، ازازیل را از هویت سریال ایرانی دور کرده و اگر هم در ژانر وحشت باشد، ارتباط ملزوم را با مخاطب برقرار نمیکند.
اریخی مدیون است، با حرکت به سمت ژانر وحشت مخاطب را در دوگانگی قرار داده آیا این فیلم ترسناک است؟ خندہدار؟ تلخ و تاریک؟ یا القای توهم؟
متاسفانه اثرات فیلم بر مخاطب، گمشدهترین حلقه سینمای ایران است. مخاطب اهمیتی ندارد؛ اگر فیلم او را به سودای عشق ناممکن، خودکشی یا آزار دیگران بکشد، اهمیتی قائل نمیشوند، همانطور که بسیاری از کارگردانان امروز میگویند هر شخصی میتواند نظر خود را داشته باشد. فیلمبرداری پراکنده و موسیقی معلق اگر هدف ترساندن با مفهوم بچه شیطان است، کدام شخصیت ازازیل است؟ دخترکی که عروسک را در صحنه اول میدارد یا خود آن عروسک؟
در قسمت اول نمیدانیم دشمن کیست، مقصد او چه کسانی است و چرا به کشتنشان میپردازد. تنها با حرکات دوربین روبرو هستیم که از جایی به جا میرود و برای افزایش تعداد قسمتها، داستان را از میانه آغاز میکند. شاید پچپچهای دلهرهآور صدا و موسیقی، قدرت انتقال هراس بیشتری از دوربین و بازیگر داشته باشند.
این پچپچها ما را با شخصیتهای متوهم همسفر میکند از زنی که گربه در آپارتمان دارد تا دکتر و همسرش و دوستانشان؛ هیچکدام روح و روان متعادلی ندارند. پریناز ایزدیار، بابک حمیدیان، پیمان معادی، محمود پاکنیت، مریلا زارعی، گوهر خیراندیش، بهرنگ علوی، مریم سعادت، بابک کریمی، محمد بحرانی، احترام برومند و علی سخنگو، جمعی از بازیگران نامآشنا هستند که زیر چتر کارگردانی حسن فتحی گرد هم آمدهاند.
پرسش باقی میماند آیا سینمای ما گرفتارِ فروش بلیط به هر قیمتی شده است؟





